تبليغاتX
کلبه مهربونی


کلبه مهربونی





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:
 

اینم کارت پستالهایی که شما مهربونها واسم فرستادین و منو شرمنده خودتون کردین

 

 

                                      

 

                                           

 


نويسنده: الی مورخ: شنبه چهارم مهر 1388 در ساعت: 9:36
      |+|

سلام با عرض پوزش از اینکه دیروز جشن تولدم بود و امروز بهتون کیک تولدمو میدم آخه خیلی سرم شلوغ بود . امیدوارم عذر منو بپذیرید .  نوش جان بفرمائید.  

 

 

 

 

 

 

 

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه


نويسنده: الی مورخ: سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 در ساعت: 12:2
      |+|

 مهربونها هفته دیگه تولدمه ها همه دعوتین بیاین و تو جشن و پایکوبی همراهیم کنین

 

                                   

بیاین بهم سر بزنین یادتون نره هاااااااااااااااااااا  غصه رفت و برگشتو هم نخورین ماشین آمادست . بفرمائید.

                                       

                                  


نويسنده: الی مورخ: شنبه بیست و یکم شهریور 1388 در ساعت: 10:14
      |+|

دریا

               

 خیلی دلتنگم برای دریا 

برای ساحلش برای قدم زدن روی شنهاش بدون کفش 

برای غروب دریا وقتی هوا ابریه

برای اینکه بشینم روی سنگهای کنار ساحل

وچشم بدوزم به اون دوردورها 

دلتنگم برای دریا 

دریا خیلی قشنگه 

به خصوص وقتی هوا ابریه 

توی این فصل

اونجا که بودم می دیدم بعضیها میانو می ایستنو چشم می دوزن به اون

فکر میکنم مردم همون نواحی باشن که هرروزغروب میانو

با نگاهشون دل میدن به اون

انگار با اون حرف میزنن تودلم میگم خوش به حالشون 

آدموخیلی آروم میکنه وقتی نگاهش میکنی 

من که میگم مردم اون قسمت از کشور واقعاخوشبختن

چون که توی بهترین جای زمین هستن که هم طبیعت و هم ابی دریا رو میبینن

خوش به حالشون...


نويسنده: الی مورخ: شنبه بیست و یکم شهریور 1388 در ساعت: 9:45
      |+|

 

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ،

 و تمام فکر و زندگی من تو شده ای

به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است

و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت

و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و

 به یاد تو می باشم

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ،

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و

 ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم

 تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

باور کن که دوستت دارم ای تنها بهانه برای زنده بودنم ،

 نفس کشیدنم دوستت دارم .... ای امید و آرزوی من ،

 دنیای من دوستت دارم.... ای تو به زیبایی یک گل سرخ

 به پاکی یک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم....

ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم....

ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم....

ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم....

    ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام دوستت دارم  

 دوستت دارم 

 

دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني

دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني

دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني

دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني

دوستت دارم چون به

يک نگاه،عشق مني!


نويسنده: الی مورخ: سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 در ساعت: 10:44
      |+|

آب

آب را گل كرديم
دل سهراب شكست
همگي خنديديم
به نبض زلال هستي
گاوهامان از شير افتادند
كفتران جان دادند
كوزه ها بشكستند
گل اندوه شكفت
و نخواستيم بفهميم :
نان خشكيده ي درويش با چه تر خواهد شد
و بفهميم كه بي بركتي از پاي چپرها سر برون مي آرد
كه ده بالادست غنچه هايش پژمرد ،
كوچه هايش تهي از نغمه ي باد
مردمان بي خبر از رويش گُل
و كنون ، كه دگر اثر از آب گوارايي نيست ؛
همگي مي خوانيم :
« آب را گل نكنيم »


نويسنده: الی مورخ: دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 در ساعت: 12:38
      |+|

حسنك كجایی

گاو ما ما می كرد گوسفند بع بع می كرد سگ واق واق می كرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنك كجایی

شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود.حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد .كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.كبری تصمیم داشت حسنك را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد.پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد.پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود.او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود .ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبری و مسافران قطار مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و كور بود .الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.

او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است كه دیكر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.


نويسنده: الی مورخ: یکشنبه هفتم تیر 1388 در ساعت: 12:11
      |+|

یک ذره بودی ،
هیچ بودی ...
نه ماه گذشت ، نه روز گذشت ، نه ساعت گذشت ...
افتادی تو گهواره ،
چشمات نمی دید ،
گوشات نمی شنید ، پاهات نمی رفت ،
دستات نمی گرفت ،
مغزت کار نمی کرد ،
هیچ چی نمی فهمیدی ،
هیچ کس را نمی شناختی ،
تو گهواره افتاده بودی ...
حالا صد سال گذشته ،
چشمات نمی بینه ،
گوشات نمی شنوه ،
پاهات نمی ره ،
دستات نمی گیره ،
مغزت دیگه کار نمی کنه .
هیچ چی رو باز نمی فهمی ،
هیچ کس را باز نمی شناسی ،
تو بسترت افتاده ای ...
بعد می میری ،
میگذارنت تو دل زمین ،
باز خاک می شی ،
از تو هیچ چی نمی مونه ،
"
تو" می مونی ،
آدمیزاد دور میزنه ،
مثل زمین ، مثل زمان ، مثل بهار ، مثل همه چیز :
آّب ، گُل ، درخت ، زمین ، ستاره ، خورشید ، منظومه ها ، کهکشانها ، همه جهان !
هیچ بودی ، خاک بودی ، دور زدی ، هیچ شدی ، خاک شدی .
از تو چیزی که می مونه :
کاری که کردی می مونه ،
هر کاری کردی می مونه ،
...
کاری اگر کردی ، می مونی ... .


نويسنده: الی مورخ: یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 در ساعت: 12:44
      |+|

طواف خانه دل کن که کعبه را خلیل ساخت و دل را خدای خلیل

 

يک روز زني  با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم. وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست تا کمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت که شوهرش بيمار است و نمي تواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.

 صاحب مغازه با بي اعتنائي نيم نگاهي اندااخت و محلش نگذاشت و با حالت بدي سعي کرد او را بيرون کند.

زن نيازمند درحالي که اصرار ميکرد گفت:

آقا ... شما را به خدا قسم ميدهم به محض اينکه بتوانم پولتان را مي آورم.

صاحب مغازه گفت که نسيه نمي دهد.

مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت: ببين اين خانم چه ميخواهد ... خريد اين خانم با من.

خوارو بار فروش گفت : لازم نيست ... خودم مي دهم ... ليست خريدت کو؟

زن گفت : اينجاست ...

صاحب مغازه گفت : ليست ات را بگذار روي ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستي ببر...!

زن با خجالت يک لحظه مکث کرد از کيفش تکه کاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت ...

همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پائين رفت ...

خواربار فروش باورش نمي شد ...

مشتري از سر رضايت خنديد ...

مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ديگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چيز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...

در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است ...

کاغذ ليست خريد نبود ... دعاي زن بود که نوشته بود :

" اي خداي عزيزم ... تو از نياز من باخبري ... خودت آن را برآورده کن "

فقط اوست که مي‌داند وزن دعاي پاک و خالص چقدر است .

دعا بهترين هديه رايگاني است که مي‌توان به هر کسي داد و پاداش بسيار برد


نويسنده: الی مورخ: یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 در ساعت: 12:39
      |+|

...زندگی کن

 

در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی.

همچون نیلوفری باش در آب،

زندگی در آب بدون غرق شدن در آب!

زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات،

ریاضیات وابسته به ذهن اند،

وزندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند،

زندگی سخت ساده است،

خطر کن،

وارد بازی شو،

چه چیز از دست می دهی؟

با دست های تهی آمده ایم،

وبا دست های تهی خواهیم رفت،

نه چیزی نیست که از دست بدهیم

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند،

تا سر زنده باشیم،

تا ترانه ای زیبا بخوانیم،

وفرصت به پایان خواهد رسید!

آری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است !

مرگ تنها برای کسانی زیباست که،

زیبا زندگی کرده اند!

از زندگی نهراسیده اند،

شهامت زندگی کردن را داشته اند،

کسانی که عشق ورزیده اند،

دست افشانده اند،

و زندگی را جشن گرفته اند،

پس،

هر لحظه را به گونه ای زندگی کن،

که گویی واپسین لحظه است،

و کسی چه می داند؟

"شایدآخرین لحظه باشد"

                     


نويسنده: الی مورخ: دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 در ساعت: 11:4
      |+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
سفارش قالب & بهترین قالبها & داریوش قالبساز

< قالب و كدهاي جاوا > example: قالب و كدهاي جاوا >